تبليغاتX
mahan-sh

سفر به همدان

چهارشنبه صبح ما با امير و عليرضا و مريم راهي همدان شديم. ساعت ۳ بعد ازظهر رسيديم خونه خاله نسرين بعد از صرف نهار و كمي استراحت رفتيم گنجنامه و عباس آباد خانواده خاله نسرين هم شام آماده كردند و آوردند عباس آباد. ماهان و عليرضا هم رفتند شهر بازي حسابي بازي كردند. فرداي آن روز رفتيم به ديدن شهر همدان، بازار، بوعلي، باباطاهر، قبر استر و گنبد علويه. بعد از ظهر هم رفتيم امامزاده كوه و باغ يكي از دوستان آقا مهدي، آنجا بود كه اطلاعات كشاورزي و زنبور داري بچه ها تكميل شد و ماهان هم دمار از روزگار جوجه هاي بيچاره درآورد. تو امامزاده كوه ماهن كلي از امامزاده پرسيد و اصرار داشت كه بريم و براي امامزاده گريه كنيم دست آخر هم گفت چرا اين امامزاده رو با پول خاك كردند؟ شب هم همگي براي شام رفتيم پارك ارم و جوجه خوري ولي از انجا كه عليرضا همش و خواب بود ماهان به بچه هاي مردم پناه آورده بود و با آقا مهدي راهي ظرف شستن كه نه ظرف شكستن شدن. روز جمعه هم باز رفتيم امامزاده كوه انجا بود كه ديگه ماهان شروع كرد به گريه كه چرا من جوجه ندارم و من جوجه مي خواهم بعد از آروم شدنش تازه وقت برگشتن مي گفت من الاغ ندارم من الاغ مي خوام خلاصه از انجايي كه به ما حسابي خوش گذشته بود تصميم گرفتيم شنبه رو هم همدان بمونيم و بريم غار عليصدر بنابراين شنبه صبح همگي راهي غار عليصدر شديم. غار كلي با زماني كه من رفته بودم تغيير كرده بود ماهان وعليرضا هم دنبال دايناسور مي گشتن. بعد از ۲ ساعت گشت و گذار توي غار برگشتيم خونه خاله نسرين اما چون سفارش عسل داده بوديم سعيد و امير و آقا مهدي رفتند باغ و تا دير وقت انجا بودند بالاخره ساعت ۱۱ راه افتاديم و ساعت ۴ صبح رسيديم تهران ماهان و عليرضا هم كل مسير رو خواب بودند.


 

نوشته شده توسط مامان در یکشنبه 9 مرداد1390 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


بازدید از دانشکده هواپیمایی

روز دوشنبه ۱۳ تیر ماه پس از هماهنگی های انجام شده بچه های مهد کودک رو برای بازدید از هواپیماها بردیم دانشکده هوایی. بچه ها با دیدن هواپیماها خیلی ذوق زده شده بودند مخصوصاْ وقتی که توانستند بروند داخل کابین خلبان و با دکمه ها و فرمان و ... بازی کردن و کلی حس خلبان شدن در درونشون افزایش پیدا کرد.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 18 تیر1390 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت


ماهان و دوستای مامان

چند وقتی بود که ماهان اصرار داشت دوستای من و ببینه بالاخره بعد یک برنامه ریزی ۱ ماهه روز پنج شنبه مریم آمد دنبال ما و من و مریم و لیلا (که حالا در شرف بچه دار شدن بود) رفتیم خونه منیر. ماهان بعد از کمی بازی با صبا (دختر منیر) گویا دیگه از هم خسته شده بودند تصمیم گرفتیم به خونه مامان اینها بیایم تا رسیدم ماهان از مهدی خواست که بیرون ببردشَ بنابراین با مهدی و دوستش و بچه برادرش رفتند شهر بازی و به گفته خودش کلی ماشین سواری کرد و تصادف کرد همین طور چرخ و فلک سوار شده بود و براش خیلی جالب بود.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 18 تیر1390 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


عيد مبعث 90

صبح روز پنج شنبه كه عيد مبعث بود من و ماهان با امير، مريم، عليرضا، حميد، مهدي، محمد و احسان رفتيم دركه. وقتي يك جاي دنج براي صبحانه پيدا كرديم تصميم گرفتيم كه من و مريم با ماهان و عليرضا همان جا بمونيم و بقيه بروند بالا، تو اين فاصله ۴ ساعته ماهان و عليرضا كلاً تو آب بودند و بازي مي كردن و در جاي ديگه قورباغه ها رو اذيت مي كردند. وقتي كه امديم پايين ساعت حدود ۷ بعد از ظهر بود و بچه خيلي خسته بودند.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 11 تیر1390 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت


تولد علیرضا

پنجشنبه شب تولد علیرضا بود و اون وارد ۶ سالگی شد. ماهان کلی مجلس گرمی کرد و به خودش خوش گذراند. و از انجایی که بچه خوبی بود من و باباش بهش کادو اسکوتر دادیم.

پسر عزیز من هم داره بزرگ می شه و کلی با هم حال می کنیم. کلی سربه سرمون می گذاره و حرفهای خودمون و به خودمون پس می ده.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 7 خرداد1390 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارك

نوروز ۱۳۹۰ هم از راه رسيد. اين چند وقته من و مامان نوژا درگير كارهاي مهد هستيم به خاطر همين خيلي وقت نمي كنم مطلبي بنويسم. از ته دل آرزو مي كنم سال خوب و سراسر شادي داشته باشي.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 6 فروردین1390 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت


سلام گلم، تولدت مبارك

پسر گلم امسال كلي كيف كرد آحه چهار بار تولد گرفت و كلي هم كادو، ۲۴ ام خونه خودمون با حضور مامان و بابا و ماهان، ۲۵ ام توي اداره و با حضور همكارهاي ماماني، ۲۶ام توي مهد كودك و با حضور دوستاي مهد كودك كه با نوژا مشترك بود، ۲۹ ام هم خونه مامان مهري ... خلاصه كلي خوش گذشت.

عزيز دلم تولدت مبارك اميدوارم هر روزت از روز قبل بهتر و با بركت تر باشه. خيلي خيلي دوست دارم پسر گلم.


 

نوشته شده توسط مامان در جمعه 6 اسفند1389 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت


عشق به دايناسور

ماهان همچنان شيفته شخصيت دايناسور و اژدهاست. و اين حس در نقاشي هاش هم نمايان است.

هر روز صبح با مائده نقشه مي كشه كه دايناسور بشوند و آقاي الوندي -البندي- رو  بخورند و استخونش رو بدهند به سگه بخوره ... .

 

 


 

نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه 1 دی1389 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


ماهان نفس

ماهان کلی نفس شده. جدیداْ خیلی من و بغل می کنه ناز ناز می کنه. خیلی دوست داشتنی تر شده دیگه آدم فکر می کنه می تونه باهاش حرف بزنه و کلی کیف کنه.

مثلاْ وقتی باباش بهش می گه "پسر بی تربیت" در جواب می گه "بی تربیت پسر مامانت".

رفته بودیم خونه مامان مهریش در کوچه رو باز کرده بود می گم ماهان کجا می ری " بیبینم بیرون چه خبره"

وقتی شب خوابش میاد و دزدگیر ماشین ها صدا می دن" ای بابا از دست دزدگیر"

... خلاصه کلی جیگر شده.به قول مامانم: آدم قدرت خدا رو می تونه تو بزرگ شدن ماهان ببینه.

 

 


 

نوشته شده توسط مامان در یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


پارک

شب جمعه ما با امیر اینها و لیلا رفتیم پارکشهر ماهان وقتی سرسره رو دید دیگه قابل کنترل نبود و با علیرضا رفتند سرسره بازی و بعد از اینکه یک دل سیر سرسره بازی کردند تازه شروع به دنبال بازی و دایناسور بازی با امیر کردند آخر سر هم بعد از کلی خستگی من و ماهان و باباش راهی خونه شدیم.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 27 شهریور1389 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


عید فطر مبارک

فردای عید فطر من و ماهان و باباش رفتیم شمال -نمک آبرود- هوا بارانی بود و نتونستیم بیرون بریم. روز بعد که هوا بهتر شد رفتیم کنار دریا و ماهان کلی کیف کرد. چون دریا خیلی مواج بود نتونستیم زیاد بمونیم. بعد از ظهر راهی تهران شدیم جاده خیلی شلوغ بود از ۸ شب تو راه بودیم بالاخره ۴ صبح رسیدیم تهران...


 

نوشته شده توسط مامان در دوشنبه 22 شهریور1389 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


ماهان در آستانه 2 سال و نیمگی

نیمه شعبان امسال به ماهان کلی خوش گذشت. شب نیمه شعبان که با خانواده دایی امیرش و مهدی رفتیم نمایش عروسکی و توی راه کلی بازی کرد. روز نیمه شعبان هم رفت خونه علیرضا اینها و انجا تو مراسم جشن نیمه شعبان حسابی کیف کرد. تازه توی حیاط با علیرضا رفتند تو استخر بادی و ۲ ساعتی آب بازی کردند.

ماهان الان کلی شعر بلد و می تونه قصه تعریف کنه. یکی از سرگرمی هاش هم چیدن پازل است.

- تکه کلامش هم که تو دهن همه افتاده "بچه بی تربیت" است.

- وقتی حوصله اش سر می ره و تو خونه است: "مامان چه کار بکنیم".

- وقتی از خواب بیدار می شه و دلش می خواد بره پیش علیرضا:

"مامان من تنهایم".

- "خدا از دست بابا".

 


 

نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه 6 مرداد1389 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت


این اسب منه

چهارشنبه من و ماهان و بابایش ساعت ۲۳ راه افتادیم به سمت نمک آبرود. توی راه ماهان روی صندلی عقب خوابید. رقتی رسیدیم ساعت ۴ صبح بود. فردا رفتیم ساحل هوا خیلی عالی بود. ماهان با دیدن اسب اسرار کرد که سوار شه ما که فکر نمی کردیم سوار شه کلی اسب سواری کرد. تازه متوجه دریا شد و آن وقت بود که دیگه نمی شد جلوش رو گرفت بعد از آب بازی نوبت به ماسه بازی بود و بعد هم تاب بازی.

آخر شب هم که برای گردش رفتیم بیرون آقا ماهان با بابائیش دنبال قورباغه ها کردند و رفتند سراغ ماهی ها خلاصه کلی به ما خوش گذشت.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 22 خرداد1389 ساعت 8:25 موضوع | لینک ثابت


پسرکم خیلی درد کشید

روز یکشنبه ۵ اردیبهشت وقتی از اداره امدیم خونه ساعت ۵ بعد از ظهر بود که ماهان گفت "جیش دارم". تازه داشت یاد می گرفت که جیشش رو بگه به خاطر همین رفتیم حمام تا پاش رو گذاشت تو حمام پاش لیز خورد و از شانس بد سرش خورد به سنگ. نمی تونستم باور کنم چیزیش شده باشه ولی وقتی دستم پر خون شد دیگه هیچی نمی دونستم سریع مامان سعید و اکرم و صدا کردم که بریم بیمارستان دستم پر از خون بود و داشتم از ترس می مردم. وقتی به بیمارستان رسیدیم دکتر بعد از معاینه گفت که برای جلوگیری از خونریزی باید دوتا بخیه بشه طفلک بچه ام هلاک شد. ولی باز خدا خیلی بهش رحم کرده بود. شب تا صبح توی بغلم خوابید چون نمی تونست درست بخوابه. شب خیلی بدی بود. فرداش که برای دیدن مامان و بابام رفتیم خونشون (آخه همان روز از کربلا آمده بودند) همه با دیدن ماهان شکه شدند.  انشااله هیچ اتفاق بدی برای هیچ بچه ای نیافتد.


 

نوشته شده توسط مامان در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارك

اين بهار سومين بهاري است كه از هميشه براي ما بهاري تر است چراكه ماهان در بين ماست.

ماهان تقريباً همه كلمات را مي تونه ادا كنه. اگر هم نتونه درست تلفظ كنه اصلاً نمي گه.

از علاقه مندي هاش تو اين دوره هم مي شه به رانندگي، خوانندگي، نوازندگي، پوست كندن پرتغال، جيغ كشيدن و زور گويي و ... ياد كرد.

از رانندگیش بگم که هر وقت فرصت پیدا کنه و باباش بلند شه پشت فرمان می شینه و میگه ماشین منه بریم ددر آن وقته که هیچ کس نمی تونه ان رو از جاش بلند کنه.

ماهان علاقه زیادی به خوانندگی داره یه برس گرد به عنوان بلندگو می گیره دستش و شروع به خواندن می کنه. به صورتی قافیه بیشتر ترانه ها و شعرها رو با رعایت تن صدا به خوبی می خونه. تازه علاقه به زدن گیتار هم داره.

اما با زورگویی هاش امان همه رو برده هرچیزی رو که می خواد با جیغ و فریاد می گیره طفلک علیرضا به خاطر علاقه ای که بهش داره همه اش داره کوتاه می آد. مربی های مهدش هم همه اش ازش شکایت می کنند که خیلی قلدوری می کنه. خلاصه برای خودش ریاستی می کنه که بیا و ببین.

 

 

 


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 7 فروردین1389 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت


ماهان در حال ترك

امروز دقيقاً يك هفته است كه ماهان مي مي نخورده. خيلي اذيت مي كنه سعي كرديم اين چند روزه دورش شلوغ باشه ولي خيلي بي قراري مي كنه. تا جايي كه من و خيلي كتك مي زنه. ديروز هم كه خونه ليلا دوستم بوديم خيلي اذيت كرد. اميدوارم اين دوران هرچه زودتر تموم بشه.


 

نوشته شده توسط مامان در دوشنبه 12 بهمن1388 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


ماهان و دايناسورها

از انجائيكه ماهان چند وقتي است كه فيلم عصر يخبندان رو مي بينه علاقه زيادي به دايناسورها و شيرها پيدا كرده به خاطر همين ديروز من و ماهان و باباش رفتيم موزه داراباد براي ديدن حيوانات تاكسي درمي شده و ماكت بعضي حيوانات اولش ماهان خيلي ترسيد ولي وقتي بچه هاي ديگه رو ديد اصرار داشت به تمام حيوانات دست بزند. خلاصه بچه ام كلي كيف كرد.


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 3 بهمن1388 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


ماهان و ماهی گیرها

آخر هفته گذشته من و ماهان و باباش خانوادگی رفتیم نمک آبرود. هوا خیلی عالی بود توی راه ماهان خواب بود وقتی رسیدیم ویلا کلی بازی کرد تا بعد از ظهر که رفتیم بازار ماهی گیرها و آنجا با ماهی ها بازی کرد و می خواست ماهی هایی که مرده اند رو تو لگن آب بندازد. فردا صبح هم از آفتابی بودن هوا استفاده کردیم و رفتیم کنار دریا دیگه نمی شد ماهان رو نگه داشت با کلی جیغ زدن و خیس کردن خودش برای تماشای ماهیگیرها دم ساحل  رفتیم. ماهان هم می ترسید و هم خیلی ذوق زده شد.  تو مسیر برگشت هم بعد از تونل کندوان توقف کردیم و توی آن سرما آش رشته گرم خوردیم.(جای همه خالی)   


 

نوشته شده توسط مامان در یکشنبه 20 دی1388 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت


عاشورا

سلام پسر گلم امسال عاشورای خیلی بدی بود مخصوصاْ برای تو واقعاْ متاسفم که خیلی ترسیدی. امیدوارم دیگه اتفاق نیافتد.


 

نوشته شده توسط مامان در سه شنبه 8 دی1388 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


عجب شبی بود

به خاطر ورود حجاج و از ترس آنفولانزای خوکی قرار شد ماهان رو یه چند روزی مهد نبرم به خاطر همین هم رفتیم خونه مامانم. لیلا هم امد. ماهان کمی سرماخوردگی داشت شب دوم بعد از کلی بازی با دائی هاش و علیرضا و نقاشی کردن صورت لیلا ساعات ۱۲ شب خوابیدیم که یکدفعه با صدای جیغ و گریه ماهان از خواب بیدار شدیم همین موقع بود که بابام هم از جمکران آمد. این گریه ها آنقدر شدید بود که همگی حسابی ترسیدم بالاخره ماهان به ما فهماند که بریم کوچه ساعات ۱ من و حمید و بابا با لیلا رفتیم دنبال گربه ها توی خیابون تا آقا ماهان آرام شود باران هم نم نم می بارید. بعد که کمی آرام شد برگشتیم خونه و با گذاشتن فیلم مهد کودک ماهان به خواب رفت. هنوز چشمامون گرم نشده بود که دوباره شروع به گریه کردن ساعات دیگه ۳ شده بود اینبار از دفعه پیش شدیدتر بود دیگه حسابی ترسیدم زنگ زدیم آژانس و رفتیم بیمارستان کودکان دکتر حسابی ما رو ترسوند تو راه برگشت آقا ماهان شروع کرد به بازی کردن وقتی برگشتیم خونه تا ساعت ۷ صبح بازی کرد بعد که حسابی خسته شد گرفت خوابید هیچ اثری از علائم بیماری خطرناکی که دکتر گفته بود مشاهده نشد.(خدا رو شکر)


 

نوشته شده توسط مامان در شنبه 21 آذر1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت